|
|
|||||
|
|||||
|
الهي! بزرگتر از آني كه بخواهي مشكلات را در برابرم بزرگ جلوه دهي.
الهي! بخشنده تر از آني كه بخواهي وقتي با چشمان گريان نگاهت ميكنم به خطاهايم بنگري.
الهي! گويا تر از آني كه بخواهي فقط در قالب كلمات سخن بگويي.
الهي! صبور تر از آني كه بخواهي در فرجام اعمالم تعجيل كني.
الهي! نزديكتر از آني كه بخواهي براي يافتنت مرا سرگردان غربت كني.
الهي! مهربانتر از آني كه بخواهي وقتي با جامه اي آلوده به سويت ميدوم مرا در آغوش نگيري.
الهي! زيبا تر از آني كه با نماياندن زشتيهايم برتري خود را ثابت كني!
الهي! بي نياز از آني كه بخواهي رحمتت را از من دريغ كني!
الهي! ساده تر از آني كه بخواهي در ساده ترين جزء هستي يافت نشوي.
پس الهي تو را به بزرگيت، بخشندگيت ، گويايي ات، صبوري ات، نزديكيت، مهربانيت، زيبايي ات، بي نيازي ات، سادگي ات، اجابت كن نيازهايم را كه شنواتر از آني كه بخواهم آن را بر زبان آورم
نوشته شده توسط منتظــر در جمعه 25 بهمن1387 ساعت 0:27 | لینک ثابت |
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 19:29 | لینک ثابت |
بازم یه۸ آذر دیگه .... پـس :
خدایا شـــکرت
نوشته شده توسط منتظــر در جمعه 8 آذر1387 ساعت 22:7 | لینک ثابت |
لبم محکوم شد به ساده بودن و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن
و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن
می خواهم تو را در خواب ببینم. بیشتر در خواب ببینم...
.......می میرم....... تا تو را همیشه در خواب ببینم
نوشته شده توسط منتظــر در جمعه 17 آبان1387 ساعت 23:44 | لینک ثابت |
سفر در لحظات زندگي سفر در فراز و فرود زندگي سفر در روشن و تاريك زندگي
تنها؟ با ياران همراه؟ كدام؟
چه نيكوست زماني را كه در جادههاي زندگي همسفر يكديگر هستيم ، قدر بدانيم و از همراه بودن و زيستن در كنار افرادي كه دوستشان ميداريم، لذت ببريم .
چه خوب است اگر مسافر تنهاي زندگي نباشيم
( وچه خوبه که همراه با همسفرمون باشیم ..... نه با خیالش ! ! ! )
نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 0:56 | لینک ثابت |
سلام با شرمندگي تمام اين پست قرار بود ۳ تير آپ بشه اما به دلايلي
نزدیکای ساعت ۷ بعداز ظهر امروز خدا یه گل به زمین هدیه داد زمین گل رو به دست سرنوشت داد و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه ی خالی و هیچ قلبم جایگاه یک گل ارزشمند باشه
توی یکی از بهترین روزای زندگیت بهترین آرزوهاتو برات آرزو می کنم
راستی یه چیزو میدونستی ؟؟ نه!!!!!!!! برو ادامه مطلب تا بگم ادامه مطلب
نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 16:55 | لینک ثابت |
یاد تو و خاطره ات دزد شبانه ای است که هر شب و هر شب خواب را از چشمان بیقرار من می رباید .
هر ثانیه بهار چهره زیبای تو را به خاطرم می آورد و اذان و سوره
حمد مرا به شکرانه آشنائی این من خاکی با آسمانیئی چون تو
وا می دارد و دیده ام که دلم بارها و بارها در برابر خداوند مهربان
فقط به خاطر قلب مهربانت سجده کرده است . فقط به خاطر
قلب مهربانت .
از آنی که من بتوانم تو را با این القاب حقیر توصیف کنم .
قربانی قلب پر از عشق و احساس تو می شود و ذهن مجنون تو
را نخواهد فهمید و فرهاد درکت نخواهد کرد و خوش به حال
چشمانم که تو را دیده اند و خوش به حال چشمانم که تو را
دیده اند و خوش به حال چشمانم که تو را دیده اند و . . . . . . . .
نوشته شده توسط منتظــر در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:8 | لینک ثابت |
مهربان من بدون به لطف چشم عاشقت هرجا ي دنيا ميروم احساس غربت ميکنم برروي باغ شانه ات هروقت اندوهي نشست در حمل بارغصه ات با شوق شرکت ميکنم اگريک شادي کوچک از روي بام دل گذشت هرچند اندک باشد آن را باتو قسمت ميکنم
نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 1:1 | لینک ثابت |
دلم تنگ است براي لباني که هرگز نبوسيدمشان دلم تنگ است براي دستاني که هر گز در اغوشم نگرفتند دلم تنگ است براي سخناني که هرگز بيان نشدند دلم تنگ است براي زيباترين افکار زيباترين صداها زيباترين چهره ها..... دوستت دارم.
بيت شعر تو عكس بالا ................ آه................ يادش بخير
نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 22:54 | لینک ثابت |
خیلی خوش اومدی بیا تو ٬ دم در بده بذارین یه خورده برقصیم
خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت این کیکه خوشمزه است
از همه مهم تر نوبت کادوهای خوشگلتونه دست همگی درد نکنه . درضمن از اونایی که کادو نیوردن نظر هم پذیرفته میشه
دوستتون دارم منتظر
نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 16:44 | لینک ثابت |
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگيم بود با تشکر از یک دوست عزیز
نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |
سلام یوسف کوچولو تولد یک سالگیت مبارک
سال پیش که تو به دنیا اومدی ..........
بی خیال
چندتا کادو از طرف من روشون کلیک کن
اینم مال اون که دوسش دارم :
توی یکی از شهرهای همین دنیای کوچیک دختری زندگی
می کرد که مدتی بود مریض شده بود .
او مجبور بود شب و روز روی یک تخت استراحت کنه
تا شاید حالش بهتر بشه و از اون تنهائی نجات پیدا
بکنه . تخت دخترک کنار پنجره قرار داشت و روبروی
پنجره اتاق یک دیوار سنگی بلند وجود داشت که پوشیده
از برگ های سبز و با طراوت چندتا بوته چسبک بود .
دختر مریض هر وقت به برگ های شاداب
روی دیوار نگاه می کرد احساس می کرد که بلاخره یه
روزی خوب میشه و از این اتاق دلگیر بیرون می یاد .
روزها و شب ها می گذشت اما خبری از بهبودی نبود .
دخترک دیگه فقط به تماشای برگهای روی
دیوار عادت کرده بود .
هر روز با اونا درد و دل می کرد , براشون حرف می زد
و بعد بدون اینکه بفهمه به خواب می رفت .
کم کم پائیز از راه رسید , هر وقت که باد می وزید
چندتا از برگ های چسبک کنده می شد و می افتاد
و دیوار سنگی از پشت ساقه های نیمه لخت بوته ها معلوم
می شد . دخترک اونقدر به وجود برگ ها عادت کرده بود
که احساس می کرد اگه همه برگ ها بریزید او هم با
افتادن آخرین برگ حتما می میره .
دختر اونقدر به خودش تلقین کرده بود طوری که هر وقت
یک برگ از ساقه ها جدا می شد , واقعا حالش بدتر می شد .
باد های سرد می وزیدن و می وزدیدن و برگ ها رو یکی یکی
از شاخه ها جدا می کردن و حال دختر هر روز بدتر و بدتر
می شد .
بالاخره سرمای زمستون از راه رسید و کم کم دیوار لخت
و عریان شد , اما هنوز یک برگ , یک برگ سبز و با نشاط روی
بالاترین قسمت دیوار باقی مونده بود . باد های شدید
می وزیدند اما اون هنوز هم طاقت آورده بود .
شاید اون برگ هم به حرف های دخترک عادت کرده بود .
شاید اون هم به چشمای پر از انتظار اون دختر علاقه پیدا
کرده بود . دختر مریض هر روز صبح وقتی اون برگ رو از
پشت پنجره می دید خیلی خوشحال می شد چون
می فهمید که هنوز هم می تونه یک روز دیگه زنده بمونه
و زندگی کنه . اما یک شب که دخترک
بیماریش شدت گرفته بود ,
آخرین برگ بوته هم با سیلی باد سرد زمستون از روی
ساقه های خزیده رو تن دیوار کنده شد
و با مرگ همسفر شد .
تو همسایگی دختر یک نقاش مهربون زندگی می کرد .
اون می دونست که اگه آخرین برگ از شاخه جدا بشه
دختر مریض می میره به همین خاطر قبل از اینکه دخترک
بیدار بشه و دیوار سنگی و جای خالی
تنها برگ باقیمانده رو ببینه ,
یک سطل رنگ و یک قلمو برداشت و تو اون هوای سرد
و پر از برف و کولاک هر جوری که بود , با هر سختی که بود
از دیوار بالا رفت و یک برگ , حتی قشنگ تر از برگ واقعی
روی دیوار کشید و به خونه اشک برگشت .
وقتی صبح شد و دختر بعد از گذروندن یک شب سخت
از خواب بیدار شد احساس کرد
که حالش خیلی بهتر شده . به همین خاطر با عجله رفت
کنار پنجره تا یک بار دیگه آخرین برگ رو تماشا کنه .
وقتی دختر با چشمای پر از شادی برگ رو روی دیوار
دید خیلی خوشحال شد چون متوجه شد اون برگ هم
در در برابر اون همه سوز و سرما و یخبندون خیلی خوب
مقاومت کرده و هنوز هم زنده مونده .
از اون روز به بعد حال دخترک بهتر و بهتر شد .
اما اون نقاش مهربون به خاطر سرمای سختی که خورده بود
از دنیا رفت و اون برگ نقاشی شده پر از امید برای
همیشه همیشه روی دیوار سنگی باقی موند .
مهربون ترین نقاش زندگی من ,
می خوام بگم قصه این برگ , قصه این دختر و قصه
این نقاش مثل قصه من و تو و خنده های قشنگ توست .
مثل قصه من و تو و چشمای پاک توست .
مثل قصه من و تو و چهره پر از آرامش توست .
می خوام بگم منم مثل همون دختر زندونی اتاق غربت
و تنهائی خودم بودم ,
اما تو با حرفهای قشنگت ,
تو با صدای مهربونت و تو با قلب پر از ایمانت
زیباترین لحظه های عاشقانه امیدم رو برام نقاشی کردی .
می خوام بگم درسته که اون برگ روی اون دیوار باقی موند
تا اون دختر زنده بمونه و زندگی کنه ;
اما اگه تو نباشی , اگه تو برام نخندی
, اگه تو برام نمونی و مونس و همدم همیشگی من نباشی ,
نه اون برگ و نه اون نقاش هیچکدام , هیچکدام
نمی تونن منو به زندگی برگردونن
نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 14:33 | لینک ثابت |
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه های پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد
چند روزیست که حالم دیدنیست حال من از این و ان پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفعل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود ان چه می پنداشتیم
نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 21:50 | لینک ثابت |
از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......
نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 0:0 | لینک ثابت |
شكسپير ميگه:
فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور
چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم
چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم کسی نمی شنود اگر حتی در ناباوریشان بمیرم کسی گریه نمی کند اگر ازتو بخواهم که برگردی و بمانی هیچ کس سادگی و خوش خیالی مرا ملامت نمی کند.این ترانه ها را دوست دارم که واگویه ای از خلوت و تنهایی من اند حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی........
نوشته شده توسط منتظــر در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 23:29 | لینک ثابت |
سلام شرمنده به دلایلی آپم یکم دیر شد والنتاین به تمامی عاشقا ی واقعی مبارک
من خودم تا حالا تاریخچه والنتاین رو نمی دونستم حالا که فهمیدم برا شماها هم می ذارمش: "در قرن سوم میلادی و در امپراطوری رُم ٬ کلادیوس دوم امپراتور وقت ، ازدواج رو منع کرده بود چون اعتقاد داشت سربازانی که ازدواج میکنن قدرت جنگیدن خودشون رو از دست میدن و نمیتونن خوب بجنگن ! و میگفت سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند ! در ضمن با این کار میخواست تعداد سربازانش رو هم زیاد کنه ! اما کشیشی به نام "سنت والنتاین"که این کار کلادیوس رو درست نمی دونست٬ مراسم ازدواج رو به صورت مخفیانه انجام میداد. کلادیوس بعد از مدتی این موضوع رو فهمید و دستور داد که والنتاین زندانی و سپس کشته بشه. والنتاين به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. این رابطه در حدی پیش رفت که عشق و اعتقاد والنتاین به خداوند باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد ! روز 14 فوریه روز اعدام والنتاین بود... و هنگامی که والنتاین رو برای اعدام میبردند اون نامه ای نوشت و چون اسمش والنتاین بود، در آخر نامه نوشت: ". From your Valentine " ( از طرف والنتاین تو ). از اون به بعد بود که کلمه "Valentine" جای خود را بمعنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد."
بچه ها میدونستین ما ایرانی ها هم روز عشق برا خودمون داشتیم به نام سپندارمذگان؟؟
تو پست بعدي براتون تعريف مي كنم
واین هم تقدیم به گلم
ای تنها هم آغوش من
نوشته شده توسط منتظــر در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 15:24 | لینک ثابت |
شب یلدا هم بدون بودن تو می گذرد من انتظارت را می کشم گمان میکنم فراموش شده ام ولی انتظار کشیدنت را دوست می دارم زمستان همیشه سرد من و پاییز از دست رفته کنار تو بودن در این شب دراز آرزوی من است و هر شب را یلدا می خواهم اما دریغ از یک شب کنار تو بودن
شب یلدا که بزرگترین شب سال بود واقعا چه دیر گذشت به من که اصلا خوش نگذشت . میدونین یلدا یعنی چی : یلدا یعنی زندگی اینقدر کوتاهه که یک دقیقه کنار هم بدن رو باید جشن گرفت اونایی که کنار هم هستین قدر این کنار هم بودنا رو بدونین من که واقعا حسرت یک دقیقه کنارش بودن رو می خورم برام دعا کنین
يعني خدا جون ميشه منم يه روزي به تنها ارزوم برسم خدا جون هيچ عاشقي رو نا اميدش نكن تنها اميد عاشقا فقط فقط خودتي
خوب بچه ها امتحانا شروع شده این اخرین پست بود برام دعا کنین تا ۲ بهمن آپ نميشم
نوشته شده توسط منتظــر در شنبه 1 دی1386 ساعت 9:12 | لینک ثابت |
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
نگاهم كن كه من محتاج آن چشمان دلتنگم بگو با من دوباره راز مستي را كه من بي تو به يك دنيا شقايق دل نمي بندم!
تنها شقایق زندگیم فقط تويي فهیمه جان وبدون که: تا شقایق هست زندگی باید کرد........ من با اين شعار زنده ام
و مطمئن باش كه هيچ براي تو معنا نداره مگه اينكه من مرده باشم . نظراتو از من دريغ نكن واقعا زحمت کشیدی خجالت دادی
نوشته شده توسط منتظــر در شنبه 24 آذر1386 ساعت 13:21 | لینک ثابت |
قابل توجه خوانندگان این وبلاگ : این پست یکم جنبه خصوصی داره اگه چیزی از این پست نفهمیدین به بزرگی خودتون ببخشین.
از این به بعد به جای واژه ی استاد از واژه ی آقای مترجم استفاده می کنیم (این قضیه داره که قضیه اش رو هم تعریف میکنم) يه روز تلفني با دوستم داشتم صحبت مي كردم مي خواست يه چيزي رو برام تعريف كنه گفت" نگاه كن اوستا " من بهش گفتم من اوستا نيستم بعد گفت "ببخشيد فراموش كردم ، نگا كن اقاي مترجم " از اينجا به بعد بود كه من به فكر اين اصطلاح جديد افتادم .فقط خواهشا بهم مي خواين بگين مترجم نگين چلنگر كه تر جيح ميدم همون استاد رو به كار ببرين خوب ببينم املام اين دفعه چند ميشه؟؟؟؟؟
زيباترين سنگدل يار است زيباترين مايع اشك است زيباترين ناله آه است زيباترين دوست قلب توست زيبا ترين كلام "دوست دارم" زيباترين كلام رو با تمام وجود تقديم مي كنم به تنها عشق زندگيم F
راستي خانوم آشنا يه قول مي خوام ازتون بگيرم كه هيچ وقت يار منو تنها نذارين بدونين همون قدر كه اون ناراحت ميشه اگه بخواين خدايي نكرده تنهاش بذارين منم ناراحت ميشم سر نمازاتون ما دو تا يادتون نره . يا علي
نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت 0:25 | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]()
قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی بی ریاترینم
اشکی برای اندوهت می ریزم تا بدانی پر احساس ترینم موجی از عشق را بر ساحل وجودت می فرستم تا بدانی عاشق ترینم و شعرم را تقدیمت می کنم تا بدانی ساده ترینم ... با تـمام سادگـیم دوسـتت میدارم ای تنها بهانه ی بودن فهرست اصلی
پیوندها
دختــــــــري تنــــــــــها
فقط خودم فقط خودت كـارت پستال درخواستي ارغنــــــــــــــــــــــــــــــون ::::تنها:::: ترا من چشم در راهم..... عشق تنهاست """وبلاگ عشق""" عاشقان استاد محسن چاوشي ((گل یخ.5)) :: قالب وبلاگ بلگفا :: امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||