تبليغاتX
بـه پاکـی عــشق

باران یعنی عشق و چقدر غرق عشق میشوم شبها در نبودنت بانـــــو

 

       سفر در لحظات زندگي

      سفر در فراز و فرود زندگي

       سفر در روشن و تاريك زندگي

                                                                  تنها؟

با ياران همراه؟

كدام؟

 

چه نيكوست زماني را كه در جاده‌هاي زندگي همسفر يكديگر هستيم ،

قدر بدانيم و از همراه بودن و زيستن در كنار افرادي كه دوستشان مي‌داريم، لذت ببريم .

                  

                       چه خوب است اگر

                             مسافر تنهاي زندگي نباشيم

 

 

             ( وچه خوبه که همراه با همسفرمون باشیم ..... نه با خیالش ! ! ! )

 

 

 

نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

 

سلام با شرمندگي تمام اين پست قرار بود ۳ تير آپ بشه اما به دلايلي   نشد

نزدیکای ساعت ۷ بعداز ظهر امروز

 خدا یه گل به زمین هدیه داد

زمین گل رو به دست سرنوشت داد

و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت

تا باغچه ی خالی و هیچ قلبم جایگاه یک گل ارزشمند باشه


 

توی یکی از بهترین روزای زندگیت بهترین آرزوهاتو

برات آرزو می کنم


 


راستی یه چیزو میدونستی ؟؟

نه!!!!!!!!


برو ادامه مطلب تا بگم


ادامه مطلب

نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 16:55 | لینک ثابت |

 

      یاد تو و خاطره ات دزد شبانه ای است که هر شب و هر

 شب خواب را از چشمان بیقرار من می رباید .

 

هر ثانیه بهار چهره زیبای تو را به خاطرم می آورد و اذان و سوره

 

 حمد مرا به شکرانه آشنائی این من خاکی با آسمانیئی چون تو

 

 وا می دارد و دیده ام که دلم بارها و بارها در برابر خداوند مهربان

 

فقط به خاطر قلب مهربانت سجده کرده است . فقط به خاطر

 

 قلب مهربانت .

 

 خدا بزرگتر از آنست که توصیف شود و تو در میان زمینیان بزرگتر

 

  از آنی که من بتوانم تو را با این القاب حقیر توصیف کنم .

 

 انگشتانم یارای نوشتن وصف تو را ندارند . عشق و احساس

 

قربانی قلب پر از عشق و احساس تو می شود و ذهن مجنون تو

 

 را نخواهد فهمید و فرهاد درکت نخواهد کرد و خوش به حال

 

چشمانم که تو را دیده اند و خوش به حال چشمانم که تو را

 

 دیده اند و خوش به حال

                                  چشمانم که تو را دیده اند و . . . . . . . .

 

 

نوشته شده توسط منتظــر در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:8 | لینک ثابت |

 

مهربان من بدون به لطف چشم عاشقت هرجا ي دنيا ميروم احساس غربت ميکنم برروي باغ شانه ات هروقت اندوهي نشست در حمل بارغصه ات با شوق شرکت ميکنم اگريک شادي کوچک از روي بام دل گذشت هرچند اندک باشد آن را باتو قسمت ميکنم

 

 

 

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم ... با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي...

 چرا چشم هايت هميشه باراني است؟

 

 

نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

 

دلم تنگ است براي لباني که هرگز نبوسيدمشان

دلم تنگ است براي دستاني که هر گز در اغوشم نگرفتند

 دلم تنگ است براي سخناني که هرگز بيان نشدند

 دلم تنگ است براي زيباترين افکار

 زيباترين صداها

 زيباترين چهره ها.....

 دوستت دارم.

 

بيت شعر تو عكس بالا ................

آه................ يادش بخير

نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 22:54 | لینک ثابت |

خیلی خوش اومدی

بیا تو ٬ دم در بده

بذارین یه خورده برقصیم

          

 

 

 

خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت این کیکه خوشمزه است

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/e6sn4i.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

از همه مهم تر نوبت کادوهای خوشگلتونه  

دست همگی درد نکنه . درضمن از اونایی که کادو نیوردن نظر هم پذیرفته میشه

 

دوستتون دارم

منتظر

نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت 16:44 | لینک ثابت |

 

کاش الان آغوش گرمت    سر پناه خستگيم بود
         دو تا چشمات پراندوه      واسه دل شکستگيم بود
    آرزوم اينه که دستام     توي دستاي تو باشه
  تنگي اين دل عاشق     با نوازش تو وا شه
  واسه چي خدا نخواسته    من تو آغوش تو باشم؟
         قول ميدم با داشتن تو      هيچ غمي نداشته باشم!
                 همه هستي قلبم      تو دو حرف خلاصه مي شه
عشق تو بودن با تو     دو نياز زندگيشه
                 پرم از ترانه تو      گرچه واژه ها حقيرن
خوبه وقتي نيستي پيشم      اونا دستمو مي گيرن
راز عشق منو هيچکس       غير مهتاب نميدونه
تنها شاهد واسه غصه      گريه و تنهاييم اونه
           واي اگه من اين نبودم      کاش مي شد پرنده باشم
    تا از اين دور بودن تو       بتونم بلکه رها شم
     يه پرنده شم شبونه     بکشم پر به خيالت
           برسم به لونه تو     بگيرم سر زير بالت
         زندگيم رنگ خدا بود     اگه تنها تو رو داشتم
            اگه مي شد واسه گريه      رو شونت سر مي گذاشتم

با تشکر از یک دوست عزیز

 

نوشته شده توسط منتظــر در دوشنبه 19 فروردین1387 ساعت 23:8 | لینک ثابت |

سلام یوسف کوچولو تولد یک سالگیت مبارک

 

سال پیش که تو به دنیا اومدی ..........

 

بی خیال

 

      چندتا کادو از طرف من روشون کلیک کن

 

                   کیک یه سالگی

 

                      مال خودت

 

                   اینم حرف نداره

 

 

  

اینم مال اون که دوسش دارم :

 

 

توی یکی از شهرهای همین دنیای کوچیک دختری زندگی

 

می کرد که مدتی بود مریض شده بود .

 

او مجبور بود شب و روز روی یک تخت استراحت کنه

 

 تا شاید حالش بهتر بشه و از اون تنهائی نجات پیدا

 

 

بکنه . تخت دخترک کنار پنجره قرار داشت و روبروی

 

پنجره اتاق یک دیوار سنگی بلند وجود داشت که پوشیده

 

از برگ های سبز و با طراوت چندتا بوته چسبک بود .

 

دختر مریض هر وقت به برگ های شاداب

 

 

روی دیوار نگاه می کرد احساس می کرد که بلاخره یه

 

روزی خوب میشه و از این اتاق دلگیر بیرون می یاد .

 

 

روزها و شب ها می گذشت اما خبری از بهبودی نبود .

 

دخترک دیگه فقط به تماشای برگهای روی

 

دیوار عادت کرده بود .

 

هر روز با اونا درد و دل می کرد , براشون حرف می زد

 

و بعد بدون اینکه بفهمه به خواب می رفت .

 

 

کم کم پائیز از راه رسید , هر وقت که باد می وزید

 

چندتا از برگ های چسبک کنده می شد و می افتاد

 

و دیوار سنگی از پشت ساقه های نیمه لخت بوته ها معلوم

 

می شد . دخترک اونقدر به وجود برگ ها عادت کرده بود

 

 که احساس می کرد اگه همه برگ ها بریزید او هم با

 

 افتادن آخرین برگ حتما می میره .

 

دختر اونقدر به خودش تلقین کرده بود طوری که هر وقت

 

 یک برگ از ساقه ها جدا می شد , واقعا حالش بدتر می شد .

 

باد های سرد می وزیدن و می وزدیدن و برگ ها رو یکی یکی

 

از شاخه ها جدا می کردن و حال دختر هر روز بدتر و بدتر

 

می شد .

 

 

بالاخره سرمای زمستون از راه رسید و کم کم دیوار لخت

 

و عریان شد , اما هنوز یک برگ , یک برگ سبز و با نشاط روی

 

 بالاترین قسمت دیوار باقی مونده بود . باد های شدید

 

می وزیدند اما اون هنوز هم طاقت آورده بود .

 

شاید اون برگ هم به حرف های دخترک عادت کرده بود .

 

شاید اون هم به چشمای پر از انتظار اون دختر علاقه پیدا

 

 

کرده بود . دختر مریض هر روز صبح وقتی اون برگ رو از

 

پشت پنجره می دید خیلی خوشحال می شد چون

 

می فهمید که هنوز هم می تونه یک روز دیگه زنده بمونه

 

 و زندگی کنه . اما یک شب که دخترک 

 

بیماریش شدت گرفته بود ,

 

آخرین برگ بوته هم با سیلی باد سرد زمستون از روی

 

ساقه های خزیده رو تن دیوار کنده شد

 

و با مرگ همسفر شد .

 

 

تو همسایگی دختر یک نقاش مهربون زندگی می کرد .

 

اون می دونست که اگه آخرین برگ از شاخه جدا بشه

 

دختر مریض می میره به همین خاطر قبل از اینکه دخترک

 

بیدار بشه و دیوار سنگی و جای خالی

 

تنها برگ باقیمانده رو ببینه ,

 

یک سطل رنگ و یک قلمو برداشت و تو اون هوای سرد

 

و پر از برف و کولاک هر جوری که بود , با هر سختی که بود

 

از دیوار بالا رفت و یک برگ , حتی قشنگ تر از برگ واقعی

 

روی دیوار کشید و به خونه اشک برگشت .

 

وقتی صبح شد و دختر بعد از گذروندن یک شب سخت

 

از خواب بیدار شد احساس کرد

 

که حالش خیلی بهتر شده . به همین خاطر با عجله رفت

 

کنار پنجره تا یک بار دیگه آخرین برگ رو تماشا کنه .

 

 

وقتی دختر با چشمای پر از شادی برگ رو روی دیوار

 

دید خیلی خوشحال شد چون متوجه شد اون برگ هم

 

در در برابر اون همه سوز و سرما و یخبندون خیلی خوب

 

مقاومت کرده و هنوز هم زنده مونده .

 

از اون روز به بعد حال دخترک بهتر و بهتر شد .

 

اما اون نقاش مهربون به خاطر سرمای سختی که خورده بود

 

از دنیا رفت و اون برگ نقاشی شده پر از امید برای

 

همیشه همیشه روی دیوار سنگی باقی موند .

 

 

مهربون ترین نقاش زندگی من ,

 

می خوام بگم قصه این برگ , قصه این دختر و قصه

 

این نقاش مثل قصه من و تو و خنده های قشنگ توست .

 

مثل قصه من و تو و چشمای پاک توست .

 

مثل قصه من و تو و چهره پر از آرامش توست .

 

می خوام بگم منم مثل همون دختر زندونی اتاق غربت

 

و تنهائی خودم بودم ,

 

اما تو با حرفهای قشنگت ,

 

تو با صدای مهربونت و تو با قلب پر از ایمانت

 

زیباترین لحظه های عاشقانه امیدم رو برام نقاشی کردی .

 

می خوام بگم درسته که اون برگ روی اون دیوار باقی موند

 

تا اون دختر زنده بمونه و زندگی کنه ;

 

اما اگه تو نباشی , اگه تو برام نخندی

 

 , اگه تو برام نمونی و مونس و همدم همیشگی من نباشی ,

 

نه اون برگ و نه اون نقاش هیچکدام , هیچکدام

 

نمی تونن منو به زندگی برگردونن

 

 

نوشته شده توسط منتظــر در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 14:33 | لینک ثابت |

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 

وسعت تنهاییم را حس نکرد

 

در میان خنده های تلخ من

 

گریه های پنهانیم را حس نکرد

 

در هجوم لحظه های بی کسی

 

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

 

آنکه با آغاز من مانوس بود

 

لحظه ی پایانیم را حس نکرد

 

 


 

چند روزیست که حالم دیدنیست

               حال من از این و ان پرسیدنیست

      گاه بر روی زمین زل می زنم

 گاه بر حافظ تفعل می زنم

                         حافظ دیوانه فالم را گرفت

      یک غزل امد که حالم را گرفت

                ما ز یاران چشم یاری داشتیم      

                    خود غلط بود ان چه می پنداشتیم

 

نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 21:50 | لینک ثابت |

از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......

نوشته شده توسط منتظــر در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 0:0 | لینک ثابت |

 
شكسپير ميگه:
 
 
فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور
 
چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني
 
 
بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم
 
 
 
 
 

چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است

اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم کسی نمی شنود

اگر حتی در ناباوریشان بمیرم کسی گریه نمی کند

اگر ازتو بخواهم که برگردی و بمانی هیچ کس سادگی و

 خوش خیالی مرا ملامت نمی کند.این ترانه ها را

دوست دارم که واگویه ای از خلوت و تنهایی من اند

حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی........

 

 

 

 
 
 
 
 

نوشته شده توسط منتظــر در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 23:29 | لینک ثابت |

 

سلام شرمنده به دلایلی آپم یکم دیر شد

والنتاین به تمامی عاشقا ی واقعی مبارک

 

من خودم تا حالا تاریخچه والنتاین رو نمی دونستم حالا که فهمیدم برا شماها هم می ذارمش:

"در قرن سوم میلادی و در امپراطوری رُم ٬ کلادیوس دوم امپراتور وقت ، ازدواج رو منع کرده بود چون اعتقاد داشت سربازانی که ازدواج میکنن قدرت جنگیدن خودشون رو از دست میدن و نمیتونن خوب بجنگن ! و میگفت سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند ! در ضمن با این کار میخواست تعداد سربازانش رو هم زیاد کنه !

اما کشیشی به نام "سنت والنتاین"که این کار کلادیوس رو درست نمی دونست٬ مراسم ازدواج رو به صورت مخفیانه انجام میداد.

کلادیوس بعد از مدتی این موضوع رو فهمید و دستور داد که والنتاین زندانی و سپس کشته بشه. والنتاين به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. این رابطه در حدی پیش رفت که عشق و اعتقاد والنتاین به خداوند باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد !

روز 14 فوریه روز اعدام والنتاین بود... و هنگامی که والنتاین رو برای اعدام میبردند اون نامه ای نوشت و چون اسمش والنتاین بود، در آخر نامه نوشت:  ". From your Valentine  " ( از طرف والنتاین تو ).

از اون به بعد بود که کلمه "Valentine" جای خود را بمعنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد."

 

بچه ها میدونستین ما ایرانی ها هم روز عشق برا خودمون داشتیم به نام سپندارمذگان؟؟

 

تو پست بعدي براتون تعريف مي كنم


واین هم تقدیم به گلم

 

ای تنها هم آغوش من

بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام

و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام

بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روی احساسم ميگذاری

از فرط لذت قطره های اشك بر گونه هايت بدرخشد

ميخواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني

ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كنند , بيا كه مدت هاست

سر به ديوار نهاده ام

بيا اي تنها هم آغوش من بيا …..

 

 

 

 

نوشته شده توسط منتظــر در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 15:24 | لینک ثابت |

  شب یلدا هم بدون بودن تو می گذرد

من انتظارت را

می کشم

گمان میکنم فراموش شده ام

ولی انتظار کشیدنت

را دوست می دارم

زمستان همیشه سرد من

و پاییز از دست رفته

کنار تو بودن در این

شب دراز

آرزوی من است

و هر شب را یلدا می خواهم